توسل به حضرت زهرا (س) و نجات از طناب چوبه دار

 

شیخ الامری رهبر شیعیان عربستان

خاطره خواندنی از رهبر شیعیان عربستان

   
21 فروردين 1387,ساعت 16:42:37

به حضرت زهرا توسل کرده و زیر لب با خودم گفتم "یا حضرت زهرا من فقط برای دفاع از شما و آبروی شما به پای چوبه دار آمده ام. یاری ام کن".وقتی طناب دار را کشیدند پس از حدود 30 ثانیه طناب پاره شد و من بی هوش شدم و دیگر چیزی از آن لحظه هم بیاد نمی آورم. وقتی به هوش آمدم 35 روز گذشته بود و در یکی از بیمارستان‌های مدینه بستری بودم و فهمیدم نجات یافته بودم. 

ادامه نوشته

معجزه ام البنین

 

 


واقعیت این حادثه چیست بطوری که بیشتر ساکنین این منطقه (صفوی در عربستان) عکس العمل نشان دادند و تعجب کردند ، و خبر این حادثه در خبرگزاری ها به سرعت پخش شد.

و با پخش این خبر خیلی ها برای تبریک سلامتی سجاد به منزل خانواده او رفتند و همچنین برای دیدن سجادی که از کرامات اهل بیت علیهم السلام بهره مند شده بود که نجات یافتن او از سرنوشتی بد که به فضل و عنایت خدا و برکت حضرت ام البنین سلام الله علیها به خیر گذشت.
ادامه نوشته

مسلمان شدن به بركت تربت سید الشهدا علیه السلام

در زمان شاه صفوى سفيرى ( كه در علوم رياضيه و نجوم مهارتى تمام داشت و گه گاهى هم از ضماير و اسرار و اخبار غيبيه مى گفت ) از طرف دولت استعمارگر فرنگ به ايران آمد در آن زمان پايتخت ايران اصفهان بود وارد اصفهان شد تا كه تحقيقى درباره ملت و اسلام كند و دليلى براى آن پيدا نمايد ...

ادامه نوشته

استاد دانشگاه فرانسوی : نمی توانم از امام رضا علیه السلام جدا شوم

 

يك فرانسوي مسلمان شده گفت: پس از سير در فرقه‌هاي مختلف و مانوس بودن با عرفان‌هاي گوناگون، گمشده‌ام را در اسلام يافتم.

دكتر يحيي بونو در گفت‌وگو با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) در تشريح روند مسلمان شدنش اظهار داشت: من فرانسوي هستم ولي چون پدرم نظامي بود و به عنوان ماموريت در آلمان به سر مي‌برده است، در آلمان متولد شده‌ام و در ده سالگي به فرانسه آمدم.

وي گفت: از نوجواني همواره در يك جست‌وجوي معنوي بودم؛ ابتدا به مسيحيت روي آورده بودم ولي چيزي را كه مرا راضي كند، نيافتم؛ وجود يك‌سري تناقضات ميان روحيه‌ي انجيل و رفتار مردم مسيحي كليساهاي مسيحي خصوصا كليساي كاتوليك، مرا از اين دين دور مي‌كرد.

بونو ادامه داد: به دليل نيافتن مطلوب خود در مسيحيت از آن كاملا روي برگردان شده و به حركت هيپي گرويدم. طرفداران اين حركت افرادي بودند كه با پشت كردن به تمدن غرب مدرن، دنبال يك گمشده مي‌گشتند.

وي با بيان اين كه هيپي‌ها به طرف شرق دور مثل هند و تبت گرايش داشتند،‌ گفت: گاهي نيز گرايشاتي به ايده‌ي سرخ‌پوستان در آمريكاي لاتين رغبت پيدا مي‌كردم و به طور كلي از اديان توحيدي، اسلام، يهوديت و مسيحيت گريزان شده بودم.

بونو گفت: در سن 20 سالگي با كتاب‌هاي يك فيلسوف فرانسوي به نام «رنه گنون» كه از جمله اولين فرانسوي‌هاي مسلمان بود، آشنا شدم. ايشان حدود 20 جلد كتاب در مباحث متافيزيك، توحيد، نقد تمدن مدرن و نقد معنويات دروغين نگاشته بود كه موجب جلب توجه مي‌شدند.

بونو ادامه داد: كتاب‌هاي گنون كه مبتني بر بيان سير عرفاني عقلاني بود چنان در من اثر گذاشت كه ناگزير از پذيرش اسلام شده و از آن استقبال كردم.

وي كه در سن 22 سالگي اسلام را پذيرفته است، يادآور شد: در همين سال‌ها با آثار هانري كربن فيلسوف بزرگ فرانسوي و نيز شخصيت وكتاب «احمد حمپاته با» استاد طريقه‌ي تيجانيه كه از شيعيان پنهان است، خوي گرفته و مانوس شدم و با تاثيري كه اين شخص و كتاب‌هايش در من گذاشت، مذهب شيعه را برگزيدم.

وي خاطرنشان كرد: با وجود علاقه‌اي كه در من نسبت به اسلام پيدا شده بود، در رشته‌ي زبان و ادبيات عرب و اسلام شناسي مشغول به تحصيل شدم.

اين مستبصر فرانسوي با بيان اين كه تا اين سال‌ها هرگز نام امام خميني (ره) را نشناخته بودم، افزود: ما تحت تاثير تبليغات غرب گمان مي‌كرديم حركت ايشان صرفا سياسي و مخالف با گرايش فلسفي و عرفاني بوده و بر اساس خواسته‌هاي قدرت‌طلبانه صورت مي‌گيرد.

وي اضافه كرد: در سالي كه مي‌خواستم رساله‌ي دكتراي خود را شروع كنم، يكي از دوستان لبناني من كه صاحب كتاب‌فروشي بود، دو كتاب از تاليفات امام خميني(ره) را به من معرفي كرد. اين دو كتاب «شرح دعاي سحر» و «مصباح الهدايه الي الخلافه و الولايه» بودند.

 

بونو اذعان داشت: وقتي عنوان كتاب حضرت امام (ره) را مشاهده كردم، گمان كردم كه شايد اين كتاب سياسي است ولي وقتي آن را كمي مطالعه كردم،‌ ديدم سرشار از عرفان جوشان الهي است.

وي تصريح كرد: چنان شيفته امام (ره) شدم كه براي زدودن حجاب از چهره‌ي ايشان تصميم گرفتم تز دكتراي خود را در زمينه‌ي آثار فلسفي و عرفاني حضرت امام(ره) ارائه كنم تا اين كه شايد بتوانم حقي كه ايشان بر گردنم داشت، جبران كنم.

بونو با اشاره به اين كه در آن زمان در فرانسه كسي نبود كه استاد راهنماي من باشد، خاطرنشان كرد: يكي از استادان اعلام آمادگي كرد كه در مسايل فني مرا كمك كند ولي همچنان استاد راهنما در مسايل محتوايي نداشتم.

وي گفت: به همين دليل به ايران سفر كردم و براي اولين بار به ديدار استاد جوادي آملي رفتم. ايشان استاد سيدجلال‌الدين آشتياني را به عنوان استاد راهنما به من معرفي كردند. بنده كه قبلا نام اين استاد را در آثار هانري كربن مشاهده كرده بودم،‌ با شيفتگي به سراغ او رفتم، وقتي به خدمت او رسيدم، به من گفت "شما سه ماه در كلاس‌ها شركت كنيد و اگر موفق بوديد مي‌توانيد ادامه‌ي تحصيل بدهيد".

بونو اظهار داشت: با علاقه‌اي كه به مباحث عرفاني و فلسفي داشتم، هفت سال در محضر درس استاد آشتياني شاگردي كردم و توانستم رساله‌ي دكتري خود را به پايان برسانم.

وي با بيان تحقيقات علمي خود در اين زمينه گفت: هم‌اكنون مشغول تاليف، ترجمه و تفسير قرآن كريم به زبان فرانسوي هستم كه جلد اول آن در 600 صفحه به چاپ رسيد و به عنوان كتاب اول قرآني سال نيز انتخاب شده است. اين مجموعه جمعا در 7 جلد در يك پروژه‌ي 20 ساله به اتمام خواهد رسيد. ضمن اين كه مشغول ترجمه‌ي تعدادي از تاليفات امام خميني(ره)‌ نيز هستم.

اين مستبصر كه در برنامه‌هاي برون مرزي صدا و سيما به عنوان مبلغ مذهبي مباحث ديني را ارائه مي‌كند گفت: در اين برنامه‌ها ترجمه‌ي ادعيه و مباحث تفسيري و... به زبان فرانسوي را ارائه مي‌دهم.

وي تصريح كرد: ما بايد بتوانيم حجابي كه بر چهره‌ي اسلام در رسانه‌هاي غربي كشيده شده است را بزداييم و سيماي ناب آن را عرضه كنيم.

بونو در بخش ديگري از گفت‌وگويش، به خبرنگار ايسنا گفت: بنده از آن وقتي كه در درس‌هاي استاد آشتياني حاضر شدم، در ايران اقامت كرده‌ام و هم اكنون محل سكونت اصلي من مشهد است زيرا نمي‌توانم از امام رضا علیه السلام جدا شوم.

بونو ادامه داد: البته هر سال چندين بار نيز براي ديدار با دوستان و فاميل و فعاليت‌هاي تبليغي و ادامه‌ي تحقيقات علمي به فرانسه سفر مي‌كنم و در سال تحصيلي جديد آتي در فرانسه خواهم بود.

وي همچنين به وجود مشكلات زندگي براي مسلمانان در فرانسه اشاره و عنوان كرد: هم اكنون من چون مسلمان شده‌ام نمي‌توانم در دانشگاه فرانسه تدريس كنم و با وجود اين كه توانسته‌ام بهترين تز دكترا را دريافت كنم، از تدريس در دانشگاه محروم شده‌ام و حتي كرسي تدريس هانري كربن را به خانمي داده‌اند كه آن وقت هيچ تزي نداشته است.

بونو اضافه كرد: بعضي از مسوولان وزارت آموزش به استادان بنده گفته بودند كه اگر فلاني بخواهد تدريس كند به تدريس صرف و نحو عربي در يكي از دبيرستان‌ها مشغولش مي‌كنيم!

 

وي با اشاره به اين كه پس از اسلام آوردن من، عده‌اي به دست خداوند مسلمان شدند، گفت: سعي كردم معارف اسلامي را به ديگران برسانم و آنان نيز استقبال كردند و هم اكنون نيز مانند من مسلمان هستند.

وي تصريح كرد: بنده در حقانيت اين مسيري كه نسبت به پذيرش اسلام داشته‌ام، ترديدي ندارم و آن را با جان و دل پذيرفته‌ام.

بونو با اشاره به وظيفه‌ي خطير مسلمانان در عصر حاضر يادآور شد: ما نبايد فرصت‌ها را بسوزانيم و بايد بتوانيم از شرايط ويژه‌اي كه در كشورهاي اسلامي مثل ايران و لبنان و عراق پيش آمده، استفاده لازم را كنيم.

وي، بزرگ‌ترين خطر اسلام را از جانب خود مسلمانان خواند و گفت: دشمنان بيروني اسلام تا زماني كه مي‌بينند مسلمانان به جان هم افتاده‌اند و براي قتل يكديگر اقدام مي‌كنند، خاطرشان آسوده خواهد بود و لازم نمي‌بينند مستقيما به مبارزه با اسلام برخيزند.

بونو، اختلاف دروني مسلمان و تبديل آنان به طوائف و فرقه‌هاي مختلف را موجب ضعف قدرت مسلمانان خواند و گفت: خاموش كردن اين آتش فتنه فقط در دست مسلمانان است و مسلمانان بايد با درك موقعيت مهم تاريخي در رفع مشكلات،‌ اقدام جدي كنند.

وي تصريح كرد: جمع ميان معنويت و عقلانيت كليد حل مشكلات مردم و رمز پيروزي تبليغ اسلام در سراسر جهان است و اولويت كار بايد بر اين اساس تنظيم شود.

بونو يادآور شد: صرف بحث‌هاي سياسي و اقتصادي نمي‌تواند معرف حقيقي اسلام باشد اين زبان در خارج از مرزهاي ايران سودآور نخواهد بود. از طرف ديگر بيان مسايل عرفاني محض نيز مي‌تواند مضر باشد زيرا قابليت برداشت‌هاي مختلف را دارد. پس بايد عقلانيت را ضميمه‌ي آن كنيم و با تكيه بر جمع اين دو، چهره‌ي حقيقي اسلام را ارائه كنيم.

 

منبع : سایت بصیرت  

 

عنایت قمر بنی هاشم علیه السلام

  كودك مرده زنده شد!

حجت ‌الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيد محمود حسني طباطبايي بروجردي دو كرامت از كرامات باب ‌الحوائج قمر بني هاشم (ع) ذكر كرده‌اند كه از ايشان تشكر مي‌شود . 

       از پدرم مرحوم مغفور حاج سيد ضياءالدين حسني طباطبايي (قدس سره) شنيدم كه ايشان فرمودند : در دوران جواني ، كه به قصد زيارت عتبات متبرکه عراق همچون مولي الموالي علي عليه السلام و سالار شهيدان حضرت ابي عبد الله الحسين عليه السلام به آن ديار رفته بودم ، روزي به قصد زيارت قمر بني هاشم عليه اسلام همراه جمعي وارد صحن مطهر شديم .

       ما عده‌اي زن و مرد بوديم كه مي خواستيم وارد حرم مطهر شويم    در آن روزها سيمهاي قطور برق در كنار صحن مطهر قرار داشت و چند سيم لخت برق با فاصله اي اندك از كنار هم مي‌گذشت .

       در عراق آن روزها تازه بادبادك آمده بود چند طفل عرب تعدادي بادبادك داشتند و با هم بازي مي كردند. آنها دو عدد از اين بادبادكها را به هوا كرده بودند كه يك عدد آنها روي سيم برق گير كرده بود يكي از اين بچه ها مي رود بالاي بام كه خم شود و بادبادك خود را بردارد از بالاي بام روي اين سيمهاي لخت افتاده و در آنجا خشك مي‌شود .

        پدرم فرمودند: به چشم خودم ديدم زني اعرابي سراسيمه خود را به جلوي ايوان رسانيد و در حالي كه انگشت ابهام را به حالت اشاره حركت مي داد و فرياد مي زد و به ضريح قمر بني هاشم عليه السلام اشاره مي نمود سخناني گفت. سپس به سوي كودكش برگشت و جمعيت هم به دنبالش به راه افتاد. هنوز دو سه قدم فاصله بود تا به زير جنازه فرزندش كه بالاي سيمهاي برق بود برسد كه ناگاه مثل اينكه كسي كودك را بردارد و جلوي مادر بر زمين بگذارد كودك آن زن از بالا جلوي مادرش افتاد و شروع به فرار نمود اما جمعيت به او مجال نداده و بر او هجوم آوردند و در مدت كوتاهي لباسهاي اين كودك را به عنوان تبرك بردند .

 

يا ابا الفضلِ مسافران ، مرا از خواب بيدار كرد!

نویسنده اين سطور (سيد محمود حسني طباطبايي) خود جرياني را كه عجیب تر از كرامت فوق است از راننده‌اي شنيدم. او مي گفت: يكي از شبها كه از جاده هراز عازم شمال بودم هنگامي كه اتوبوس را از گردنه‌اي بالا مي‌بردم ناخودآگاه خوابم برد .

       وضع جاده، به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاي گردنه جاده شيب پيدا مي كرد و درست مقابل سرازيري گردنه، دره بسيار گودي وجود داشت كه بايد وسيله نقليه اي كه از بلندي سرازير مي شد در انتهاي سرازيري كاملا گردش به چپ كند و الا در دره سقوط مي كرد .

       راننده مزبور مي گفت: من كه به خواب رفته بودم، يا ابوالفضلِ مسافرين مرا از خواب بيدار كرد تا چشم باز كردم دستي بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند كرد و پايين دره سالم بر زمين گذاشت! وي قسم ياد مي كرد كه حتي شيشه‌هاي اتوبوس هم در آن پايين دره سالم بودند !

       جمعيت با سلام و صلوات از عنايات قمر بني هاشم عليه السلام استقبال كرده و هر يك با زباني از حضرت تشكر مي كردند. مسافرين با ماشينهاي مختلف از آنجا به سوي مقصدشان حركت كردند و ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم .

 

معجزه ماه بني هاشم (ع) را من به چشم خود ديدم! آقاي تبرائي افزوده‌اند: اما مطلب دوم كه در روز 11 فروردين ماه 1372 برايم اتفاق افتاد بسيار جالب بود و در اين مرحله عينا معجزه ماه بني هاشم (ع) را با چشم خود ديدم. در ساعت 5 بعد از ظهر روز مزبور از مسافرت به قم برگشتيم. همه اعضاي خانواده جز پسر بزرگم همراه من بودند. وقتي به درب منزل رسيديم ديديم در بسته است و لذا به منزل پدر عيالم رفتيم. آنها اصرار كردن شام را بايد اينجا بمانيد و ما هم قبول كرديم اما بعد از صرف شام يك مرتبه به قلبم الهام كه زود به منزل مراجعه كنيد از جا برخاستم و همراه خانواده به اتفاق آمديم به منزل. وقتي درب حيات را باز كردم ديدم درب داخل ساختمان باز است و همه برقها روشن مي باشد. به همسر گفتم: مواظب بچه‌ها باش كه دزد داخل منزل است. خلاصه پس از آماده شدن وارد ساختمان شدم كه ديدم دزد از داخل به بيرون مي‌آيد. ناگهان فرياد يا ابوالفضل، كه ديدم دزد سر جايش خشكش زد و بلافاصله تسليم شد و او را به آگاهي تحويل داديم. بعدا معلوم شد وي تا پيش از سرقت از خانه ما پنجاه فقره دزدي داشته و هيچ جا جز در منزل ما گير نيفتاده است كه اين هم از الطاف الهي و به بركت نام قمر بني هاشم (ع) بود .       اين دو جريان را نوشتم كه خوانندگان عزيز بدانند ما شيعيان مولا اميرالمومنين علي (ع) هر چه داريم خداوند به بركت خانواده نبوت و ولايت به ما عطا فرموده است و لذا بايد هميشه در تمام امور خدا را به ياري بطلبيم و از انمه معصومين استمداد بجوييم.   يا ابا الفضل (ع) شفاي پسرم را از تو مي‌خواهم! حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي شيخ ابوالفتح الهي‌نيا تهراني در تاريخ 15/11/72 مرقوم داشته‌اند: در سال 1370 شمسي هجري با عده اي به حج بيت الله الحرام مشرف شديم زائي كه از نظر سر و وضع ظاهري تناسبي با اين سفر نداشت توجه مرا به خود جلب كرد با خود مي گفتم چرا به اين سفر آمده است؟ پس از زيارت حضرت ختمي مرتبت و فاطمه زهرا و ائمه بقيه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و احرام و رسيدن به مكه معظمه وانجام عمره تمته ديدم اين آقا دگرگون شده است لاجرم انس بيشتري با هم پيدا كرديم وي كرامتي از حضرت ابوالفضل العباس (ع) برايم نقل كرد كه ذيلا تحرير مي گردد. او مي گفت:با اينكه پدر بزرگ بنده ژنرال كنسول رضاشاه در تفليس بود و زندگي مرفهي داشت ولي روزگار بازيگر زندگي پسران او را خراب كرد به گونه اي كه ما با سه عمويم در يك خانه چهار اطاقه اجاره‌اي زندگي مي كرديم. در ميان اين چهار خانوار زندگي ما از همه بدتر بود. من از كسالت فتق رنج فراوان مي بردم و بدون فتق‌بند هرگز نمي توانستم راه بروح حتي در حمام وقتي فتق‌بندم را باز مي كردند ديگر قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم. فقر مادي همراه با اين كسالت خانواده مرا بسيار ناراحت كرده بود .        عموهايم عازم زيارت كربلا شدند ما هم خواستيم همراه آنان حركت كنيم ولي به علت بي‌پولي مورد ملامت قرار گرفتيم. مارم هر طور بود با‌ آنها همراه شد. هنگام حركت، پدرم گفت: پسر، سه حاجت براي من از خدا بخواه، پول و منزل و ماشين. به هر حال با زحمات فراوان به كربلاي معلي رسيديم و پس از زيارت سيد الشهداء (ع) به حرم مطهر حضرت عباس (ع) وارد شديم. در درب حرم مطهر ابتدا مادرم فتق‌بند مرا باز كرد و با چشم گريان گفت:‌ يا ابوالفضل (ع)، من ديگر اين فتق‌بند را نمي‌بندم و شفاي پسرم را از تو مي‌خواهم من متحير شدم و با كمال تعجب ديدم قادر بر حركت هستم خودم را به كنار ضريح رساندم و با دستهاي كوچك شبكه‌هاي ضريح را گرفتم و سه حاجت پدرم را بيان نمودم. ديگر بماند كه در كربلا هم به بي مهري همراهان و توجه آن جناب مفتخر شديم.وقتي به تهران برگشتيم ديدم پدرم ماشين خريده و پولدار شده به گونه‌اي كه ظرفهاي نقره تهيه كرده است. حدود پنجاه سال قبل ماشين‌سواري و رانندگي فقط مال اشراف مملكت بود كه پدرم به آن رسيده بود و اين از كرامات جناب ابوالفضل العباس (ع) بود كه شامل حال من و خانواده‌ام گشت .   با توسل نجات يافت حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي مهدي علوي بخشايشي، صاحب تاليفات كثيره و از علماي برجسته و مدرسين والامقام حوزه علميه قم، نوشته‌اند:        حدود چهارده يا پانزده سالگي كه مشغول تحصيل علوم ديني و معارف اسلامي بودم در يك روز تعطيل با جمعي از دوستان براي آب‌تني به رودخانه‌اي رفتيم. دوستان شنا بلد بودند و از اين رو به جاهاي گود و عميق مي رفتند و شنا مي كردند اما من چون شنا بلد نبودم در كنار رودخانه كه عمق آب كم بود مشغول شستشوي خود بودم كه ناگهان احساس كردم زير پايم خالي شد و آب از سرم گذشت داشتم خفه مي شدم مرگ را در برابر چشمانم مي ديدم و فهميدم كه چند لحظه بعد خواهم مرد .        فكرم كار نمي كرد و نمي دانستم چكار كنم. همچنان در آب غوطه‌ور بودك كه يك مرتبه به ياد قمر منير بني هاشم، حضور ابوالفضل العباس (ع) افتادم. به حضرتش متوسل شدم و عرض كردم: اي ابوالفضل، من دارم غرق مي شوم به فريادم برس! در اين هنگام احساس كردم كه سرم از آب بيرون آمد و ديگر فرو نرفتم. به اطراف نگرسيتم و چون از ترس زبانم بند آمده بود نتوانستم دوستانم را صدا كنم از اين رو با لكنت زبان و صداهاي بي معني آنان را به خود متوجه كردم. آنها آمدنمد و مرا از آب بيرون آوردند .        از حسن اتفاق، نوشتن اين كرامت حضرت ابوالفضل (ع) مصادف با ولاد پرشكوه‌ترين بانوي دو جهان پاره تن و ميوه دل پيامبر اكرم (ص) همسر مؤمنان و مادر والاي امامان معصوم فاطمه زهرا (س) بود .   مرض يرقان مزمن توسط حضرت ابوالفضل العباس (ع) شفا داده شد! حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ محمدعلي برهان طي نامه‌اي سه كرامت زير را مرقوم داشته‌اند: 1. خانواده اين حقير مسمي به معصوم. برهاني در سال 1345 شمسي مدت هفت ما ه تمام به مرض يرقان مزمن مبتلا شده بودند به طوري كه بارها به اطباي قديم و جديد مراجعه كرديم اما هر چقدر معالجه و مداوا نموديم بهبودي حاصل نشد و كسالت و مريضي او بشدت بيشتر گشت. تا اينكه شبي خود اين حقير بدون اطلاع همسر مريضم عريضه اي به حضرت ابوالفضل (ع) نوشتم و آن را در چشمه آب امامزاده محل در فريدن انداختم و شفاي او را از آن حضرت خواستم. خيلي مضطرب بودم چون كه دو بچه خردسال هم داشتيم. به هر حال خود مريضه مرقومه هم مكرر مي گفت: يا ابا الفضل العباس (ع) تو به دادم برس و شفايم بده! تا اينكه يك روز صبح كه براي خواندن نماز بيدار شدم ديدم به خواب رفته است و ديگر صداي ناله و يا ضجه و خلاصه صدايي همانند بهاي قبل از او به گوش نمي رسد. پس از اداي نماز صبح مريضه نامبرده بيدار شد و مكرر صلوات مي‌فرستاد و مي گفت: قربان حضرت ابوالفضل (ع) بشوم كه شفايم داد. آثار يرقان بكلي از جسم او محود شده بود. آري با سلامت كامل بلند شد و مشغول امور خانه‌داري و سرپرستي بچه‌ها گرديد و غذارا هم با كمال ميل خورد .       از او پرسيدم: چطور شد كه شفا گرفتي؟ جواب داد: ديشب با نهايت اضطراب، پي در پي صدا مي زدم يا ابا الفضل العباس (ع) به دادم برس تا آنكه خوابم برد. در عالم خواب ديدم در بياباني وسيع هستم كه منتهي مي شد به كنار دجله. آبي كه نهري عريض و طويل بود و مخلهاي خرمايي هم در كنار آن ديده مي شد و افزون بر اين همه يك ساختمان خيلي بزرگ و عالي به چشممي خورد كه دو طبقه بود هر طبقه آن چنيدين اطاق داشت و عده زيادي جمعيت دنبال يكديگر يا ابا الفضل گويان، به سوي آن قصر با شكوه مي رفتند. من از آنها سوال كردم كه شما كيستيد و كجا مي رويد و اين قصر از چه كسي است؟ در پاسخ من گفتند: ما همه مريضيم و حاجتمنديم و گرفتاري داريم و اين قصر با شكوه هم شفاخانه حضرت ابوالفضل العباس (ع) است. الان هم خود آن حضرت به همين قصر تشريف آورده اند و ما مي رويم دست به دامن آن حضرت بشويم .        من هم در پي آن جمعيت به طرف آن قصر با شكوه راه افتادم. به ايوان قصر كه رسديم متحير و خسته حال و با شدت مرضي كه داشتم پيش خود مي گفتم: آيا آقا ابا الفضل العباس (ع) در اين طبقه پايين تشريف دارند يا طبقه بالا؟ و باز مكرر مي گفتم: اي مولا و اي آقاي بزرگوار، ابالفضل، يك نگاهي و توجهي هم به جانب من بفرماييد. من كه نمي دانم در كدام از اطاقهاي اين عمارت هستيد. باري، سر پله‌اي نشستم كه ديدم از ايوان طبقه دوم يك آقاي معمم و نوراني و داراي عمامه سبز از سر نرده‌هاي طبقه بالا خم شد و فرمود: من خودم اباالفضلم، بيا از پله‌ها بالا و به اطاق اول دست راست برو، يك خانم بزرگواري هم آنجا هست، خدمت او باش تا بيايم شفاي ترا هم از خدا بخواهم .        من از پله‌ها بالا رفته وارد طبقه دوم شدم و داخل همان اطاق اول كه فرموده بود گشتم. ديدم خانمي مجلله و نوراني در آنجا نشسته است. به من فرمود: بيا داخل اطاق، بنشين. به آن خانم سلام كردم و نشستم و عرض كردم: اي بي بي، شما كيستيد؟ فرمودند: ام البنين مادر اباالفضلم. چند روز است پسرم را نديده ام از بس كه مردم مريض و گرفتار به او مراجعه مي كنند. تو هم غصه مخور همين حالا پسرم عباس مي آيد و تو را هم به اذن خدا شفا مي دهد .        چيزي نگذشت كه ديدم آن آقاي بزرگوار يعني حضرت ابوالفضل العباس (ع) تشريف آوردند و به مادرشان سلام كردن و فرمودند: مادر، نگران نباشيد كه چند روز است نزد شما نيامده‌ام از بس شيعيان‌مان گرفتارند و به من در خانه خدا متوسل مي شوند من هم از جدم رسول الله (ص) و پدرم علي (ع) و مادرم فاطمه زهرا (س) و برادرانم امام حسن و امام حسين (ع) در جلسات متعدد دعوت مي كنم تشريف مي آورند و براي شفاي مريضها و نجات گرفتاران و حاجتمندان دعوت مي كنيم و خداوند متعال هم دعاهاي ما را در حق متوسلين به ما خانواده اجابت مي كند و گرفتاريهاي آنها رفع مي شود و مريضها را شفا عطا مي فرمايد. سپس رو به من كرد و فرمود: براي شما هم اي خانم (يعني به مريضه‌اي كه عرض شد) در جلسه امروز دعا شد و خداوند به شما هم شفا عطا فرمود، نگران نباشيد!        نيز ديدم كه آن خانم بزرگوار كه فرمود: من ام البنين (ع) هستم مثل پروانه به دور آن حضرت مي گرديد و از ملاقات با فرزندش اظهار خوشحالي مي كرد و مي فرمود: بله‌، خداوند به بركت پسرم همه مريضها را كه به خلوص نيت به او متوسل مي شوند شفا مي دهد و در همان حال از نظرم محو شدند و من از خواب بيدار شدم به بركات و عنايات حضرت ابوالفضل العباس(ع) خود را سالم و شفا يافته ديدم .   نذر حضرت ابوالفضل (ع) 2. اين حقير در خرداد 1342 هجري شمسي، كه مصادف با ايام محرم بود در تهران منبر مي‌رفتم يكي از اين جلسات كه در آن منبر مي رفتم از ساعت 10 آغاز و در ساعت 12 ختم مي شد. در ميان اعضا و كارگردانهاي هيئت مزبور شخصي به نام محمد بود كه نام خانوادگي او از خاطرم رفته است ولي كه اهل فريدن و مقيم تهران بود خيلي عاشق امام حسين (ع) بود و علاقه زيادي به اقامه عزاداري براي حضرت سيدالشهداء(ع) داشت. بيشتر مرد و زن شيعه مقيم آن محل نذوراتي را كه براي عزاداري امام حسين (ع) داشتند به او كه مورد اعتماد آنان بود تحويل مي ‌دادند .        شخص مذكور نقل مي‌كرد كه در يكي از قران فريدن شخصي بود كه همه ساله يك گوسفند نر دو ساله نذر حضرت ابوالفضل (ع) داشت و آن را ايام تاسوعا و عاشورا ذبح كرده و مردم عزادار را اطعام نمي‌نمود. در يكي از سالها گرگهاي گرسنه به گله گوسفندهاي ناقيه حمله مي كنند و چند گوسفند را مي‌درند و چند تا هم با خود مي برند و چوپان نمي تواند جلوي گرگها را بگيرد. از جمله گوسفندهايي كه گرگها برده بودنمد يكي نيز همان قوچ 2 ساله نذري وي بوده است. زمان مي گذرد و پس از 4 ماه از آن تاريخ ماه محرم الحرام فرا مي رسد. با كمال شگفتي در همان غروب روز هشتم محرم اهالي روستا مي بينند گوسفند نذر مذكور،‌ چاق و فربه وسالم با شتاب از سمت بيابان به درب خانه صاحب خود مي‌آيد و داخل جايگاه گوسفندان مي شود! با اينكه از پيدا شدن آن حيوان مايوس شده و هر چقدر هم گشته بودند نتيجه نگرفته بودند! سرانجام، همان شب تاسوعا گوسفند را ذبح كردند و به نذرشان عمل كردند .   حضرت ابوالفضل (ع) به ديدن شماها تشريف آورده‌اند! 3. اين حقير در سال 1336 يا 37 شمسي كه جواز سفر به عتبات مقدسه مبلغ پانزده تومان بود بعد از دهه محرم به اتفاق يك نفر زائر از طريق خرمشهر با موتور آبي به حله و از آنجا به نجف اشرف و ساير اعتبا مقدسه (كربلا ،‌كاظمين و سامرا) مشرف شديم. مدتي را به قصد زيارت خصوصا در كربلا معلي مانديم و پس از زيارت امام حسين (ع) يا حضرت اباالفضل (ع) به نماز جماعت مرحوم آيت الله العظمي آقاي آميرزا مهدي شيرازي ـ طاب ثراه ـ و هكذا به نماز مرحوم آيت الله زاهد آقاي شيخ محمدعلي سيبويه ـ رحمة‌ الله عليه ـ حاضر مي شديم. يك روز كتابي را كه تاليف مرحوم آقاي سيبويه بود مطاله مي كردم ديدم ايشان مرقوم داشته اند كه:        كارواني از ايران به قصد زيارت به كربلا آمده بودند كه يك نفر روحاني نيز به نام ملاعباس را همراهي مي‌كرد. ملاعباس، كه خيلي اهل ولاء و داراي خلوص نيست بود نقل كرد كه در همان روزي كه به كربلا وارد شديم و به زيارت حضرت امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) رفتيم، شب آن رز در عالم رويا ديدم آقايي با نوكر و نفرات دارند به اطاق ما تشريف مي آورند. پرسيدم اين آقا كه جلوي همه مي آيند و آن قدر نوراني هستند كيست؟ ديدم يكي از همراهانش كه گويا از اصحاب امام حسين (ع) بودند گفت: اين آقا، همه كاره دربار امام حسين(ع)، حضرت ابوالفضل (ع) هستند كه به ديدن شماها تشريف آورده‌اند.من از جا بلند شدم و به استقبالشان رفتم و عرض كردم: آقا، ما چه قابليتي داريم كه شخصيتي مثل شما بزرگوار و همراهان محترمتان به ديدن ما بياييد و زحمت بكشيد؟! فرمودند: شما شيعيان و محبين ما هستيد و خيلي در نزد ما احترام داريد. من و اين اصحاب برادرم به امر برادرم امام حسين(ع) به ديدن زوارمان مي آييم و سر چهار فرسخي كه مي خواهند به سرزمين كربلا وارد بشوند حربن‌يزيد رياحي را به استقبالشان مي فرستيم.        من از شدت خوشحالي و گريه شوق از خواب بيدار شدم و به رفقايم گفتم: ما بايد خيلي قدرداني كنيم از عنايات الهي كه نعمت ولايت و دوستي اهل بيت(ع) بويژه توفيق زيارت ائمه عراق (ع) و بالاخص زيارت حضرت امام حسين (ع) و برادر رشيد و با وفايش حضرت ابا الفضل (ع) را به ما عطا فرموده است و قدر خودمان را هم بدانيم .   يا اباالفضل من بچه ام را از تو مي خواهم! حجت‌الاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالكريم شرعي خطيب تواناي حوزه علميه قم طي يادداشتي دو مورد از كرامات حضرت ابوالفضل(ع) را ذكر كرده اند: 1. اين كرامت حضرت ابوالفضل باب الحوائج(ع) را از مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ علي اكبر تربتي واعظ پر سوز و با اخلاص شنيدم و زماني كه خود اين جانب آن را در كاشان بر سر منبر نقل كردم بعضي از پير مردان كه مستمع بودند تاييد كردند و گفتند ما هم حضور داشتيم. مرحوم تربتي نقل مي‌‏فرمود: در كاشان خياباني را جديدا احداث كرده بودند و هنوز كف خيابان آماده نشده بود. دبستاني در آن منطقه تعطيل شد و بچه ها از آن خيابان عبور مي كردند. ناگهان نقطه‌اي فرو رفت و يكي از بچه‌ها زير خاك مدفون شد.        بچه‌هاي ديگر درب منزل آن مفقود رفتند و خبر دادند. مادر بچه تا شنيد كه فرزندش به زمين فرو رفته نگاهي به پرچم هيئت اباالفضل كه درب منزل نصب شده بود انداخت و با دل سوخته اي گفت: يا اباالفضل، من بچه ام را از تو مي خواهم (در شهر كاشان هيئت اباالفضلي(ع) زياد است و قرار بوده آن شب هيئت به منزل آنها بيايد). تا بزرگترها وسايل لازم را آماده كرده و به كند و كار و جستجو پرداختند، مدت زيادي طول كشيد. احتمال آنكه بچه در چاهي افتاده باشد يا زير آوار جان داده باشد زياد بود. اما پس از مدتي كند و كاو و خاكبرداري، ديدند بچه زير زمين در حفره‌اي (مانند زير پله‌اي) سالم نشسته است! بيرونيش آوردند و از وي پرسيدند چه شد؟ گفت:        وقتي در زمين فرو رفتم نفس كشيدن برايم مشكل بود چون خاك و غبار در حلقم رفته بود. فضا تاريك بود و وحشت مرا گرفته بود داشتم مي مردم. ناگهان آقا و خانمي در نظر ظاهر شدند آقايي نوراني با لباسي كه روي دوش انداخته بود به من گفتند: پسرم نترس ما نزد تو هستيم تا پدر ومادرت ترا بيرون بياورند. همچنين پرسيدند: چيزي نمي‌خواهي؟ گفتم: بسيار تشنه‌ام. آقا از آن خانم خواستند به من آب داد يا به لبم چيزي كشيد و تشنگيم برطرف شد (ترديد از نويسنده است). تشنگيم رفع شد قلبم آرام گرفت ترسم برطرف شده نفسم آزاد شد. با خود فكر كردم چرا آقا خودش به من آب نداد؟        جناب شرعي در خاتمه افزودند: من مي گويم اگر اين پسر از آقا همين مطلب را مي پرسيد آقا چه جوابش مي دادند؟ لابد مي گفتند: پسر جان! من دستهايم را در راه امام حسين(ع) داده‌ام.   ما همه وسيله‌ايم، شفادهنده كس ديگر است! 2. آقاي خليل تاج الديني (داماد آقاي رضواني) ساكن خيابان چهارمردان قم كه از افراد متدين و مورد وثوق مي باشد برايم نقل كرد: دختري داشتم حدودا 4 ساله كه از بالاي نورگير به زيرزمين افتاد و در اثر ضربه اي كه ديد حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويي بستري گرديد .        پزشكان گفتند: بايد وي را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان بوعلي بستري كرديم. من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم: آقاي دكتر، اول خدا؛ دوم شما. او گفت: علم و دين فرق دارد! دلم شكست اما من متوسل به عنايات غيبي بودم دختر حالتي متغير داشت چند روز گذشت. يك شب آن قدر حالش بد شد كه ديگر اميدي به بهبودي نمي رفت. من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش بالاي سر او مانده و من به منزل آمدم. در اطاقي تنها دو ركعت نماز خواندم. كنار اطاق يك پوستر ابوالفضل(ع) بود. نگاهم به وي افتاد به گريه افتادم وگفتم: آقا جان شما باب الحوائجيد كاري كنيد از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور كه اشك مي ريختم و تضرع مي كردم نمي‌دانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم .        در خواب ديدم روي تپه‌اي نشسته‌ام و نوري از دور به من نزديك مي شود. نزديك آمد؛ اسب‌سواري بود به من كه رسيد گفت: چرا اينجا نشسته اي؟ گفتم: شما ا زكجا مي آييد؟ گفتند: از تركيه به ايران مي آيم و مي روم و رفت. پس از چند لحظه برگشت و گفت: چرا هنوز اينجا نشسته‌اي؟ برو بچه‌ات خوب شده. گفتم: آقا بچه‌ام خيلي حالش وخيم است ديگر اميدي به خوب شدنش نيست. باز گفت: برو بچه‌ات خوب شده. باز سوار نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم و گريه ام گرفت نزديك صبح بود صبر كردم، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم. از خانمم حال بچه را پرسيدم گفت: از نزديكيهاي صبح حالش بهتر شده است. گفته گرسنه ام نان و پنير و آب مي خواهم. همسرم چنين گفت: من خواب ديدم شما در حسينيه‌اي در قم سينه مي زنيد. فهميدم عنايتي شده است. دكترها دستور آزمايش و عكسبرداري دادند. جواب همه خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهايقبلي خبري نبود. دكترها گفتند چه كردي كه بچه است خوب شده؟! ماجرا را گفتم همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيله‌ايم آن كس كه شفا مي دهد كس ديگر است. بچه‌ام شفاي كامل گرفت .   ترك قفقازي از اعتياد به چاي نجات يافت! مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضي حائري ـ رضوان الله عليه ـ (متوفي 24 ج 2 سال 1406ق) در ضمن شرح حال پدرشان مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري، (متوفي سال 1355 ق) از قول ايشان نقل كرده اند كه مي‌فرمود:        شخصي از اشراف قفقاز ميهمان ميرزاي شيرازي شده بود. وي كه به علت ظلم شيخ عبيدالله مهتدي در قفقاز به سامرا آمده و در خانه ميرزاي شيرزاي بزرگ مهمان بود خيلي چاي مي خورد به حدي كه چايخانه منزل ميرزا او را اشباع نمي كرد! هنگام افطار مي رفت منزل حاج ميرزا اسماعيل، پسر عموي ميرزاي شيرازي كه اخوالزوجه مرحوم ميرزا بود و در آنجا چند جام چاي آماده بود. يك روز هنگام غروب ترك فوق الذكر به منزل حاج ميرزا اسماعيل مي رود. آنها از وي غافل شده و همگي از منزل بيرون رفته بودند. حتي نوكرها نيز در منزل نبودند. شخص قفقازي ترك اعيان‌منش، در هواي گرم تابستان و زبان روزه دچار حالت غشوه و بيهوشي مي شود و در همان حالت غشوه و بيهوشي سواري را مي بيند كه در همان عالم درك مي كند وي حضرت ابوالفضل‌العباس (ع) است. ايشان به ترك مزبور جامي مي‌دهد او آن را مي گيرد و مي آشامد و به هوش مي آيد و پس از ديگر براي هميشه از چاي سير مي شود!       مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائري مي گويد: من قبل از اين جريان، ديده بودم كه چاي منزل ميرزاي شيرازي كفاف ايشان را نمي كرد ولي بعد از آن اصلا به چاي لب نمي زد .   

ساقى لب تشنگان

 

من ساقى لب تشنگان كربلايم              

ماه بنى هاشم منم ، جان وفايم

عباسم و يار وفادار حسينم
سرباز جانباز و علمدار حسينم

در روز عاشورا ستم بيداد مى كرد
از ظلم خودكامان زمين فرياد مى كرد

گرما و بى آبى بلاى نينوا شد
آتش به جان غنچه هاى مصطفى شد

در خيمه ها بى آبى نماند جز اشك ديده
جان عزيزان از عطش بر لب رسيده

باد صبا راز دلش افشا نمى كرد
گيسوى گلهاى على را شانه مى كرد

اى كاش خورشيد از افق سر بر نمى كرد
مه عمر شب را با سحر آخر نمى كرد

مى سوخت بانگ العطش جان ابوالفضل
مى ريخت اشك غم ز چشمان ابوالفضل

طفلان به گرد شمع او عطشان و گريان
فريادشان از تشنگى شد سوى كيوان

جانها فداى عشق و ايمان ابوالفضل
ايثار و صبر و لطف و احسان ابوالفضل

جانبازى و رسم وفا را او بياموخت
آتش به جان دشمن پركينه افروخت

تند و شتابان سوى شط ساقى روان شد
چون شير غران حمله ور بر دشمنان شد

نقش نكويش شد رقم بر صفحه آب
آب از حضور روى او شد در تب و تاب

آب روان را ديد چون سقاى خسته
ياد آمدنش از تشنگان دلشكسته

بنهفته در چشمان او ناگفتنى ها
مى ديد آب و در نگاهش صد معما

آب از شعف بگرفت دستان گل ياس
تا بوسه گيرد از گل رخسار عباس

شرمنده شد آب از نگاه سرد عباس
از رنج و از سوز دل و از درد عباس

مردى و غيرت رانگر چون چشمه جوشيد
در كف گرفت آب و ولى آبى ننوشيد

هرگز ننوشيد آب آن فرزند حيدر
شد در عجب آب از وفاى آن دلاور

بر دوش خود بگرفت سقا مشك پر آب
گه فكر اصغر بود و گه طفلان بى تاب

چون رهسپار خيمه ها گرديد عباس
اطراف خود ديو و ددان را ديد عباس

نامردمان تيغ ستم را در كشيدند
بستند راه ساقى و دستش بريدند

دست يمينش را اگر دشمن جدا كرد
با دست ديگر حمله بر قوم دغا كرد

گفتا كه دست از دين داور برندارم
دست از حسين سبط پيمبر برندارم

افتاد دست ديگر ساقى ز پيكر
شد چشمه خون چشم او با تير كافر

بگرفت بند مشك را سقا به دندان
شايد رساند آب را بر تشنه كامان

چون شد تهى مشك پر آب از تير دشمن
ديگر نماند او را اميد خيمه رفتن

مه با عمود آهنين نقش زمين شد
خون بر دل غمديده ام البنين شد

چون سرو زيباى وفا از پا بيافتاد
بانگ اخى ادرك اخاك آن لحظه سرداد

آمد برادر بر سر عباس بى دست
گفتا كه پشتم از داغ تو بشكست

چشم فلك آن دم برايش گريه مى كرد
خورشيد بر دست جدايش گريه مى كرد

گويى كه اشك از ديدگان مشك مى ريخت
بر حال زار صاحب خود اشك مى ريخت

دلها بسوزد از براى شاه مظلوم
بر قلب سوزان امام زار و مغموم

« محسن » زاين غمنامه دلها گشته پر خون
گرديد حال مهدى زهرا دگرگون

بس كن سخن ، كوتاه كن طومار غم را
ديگر مخوان مرثيه درد و الم را

عباس يار و ياورت در هر دو دنيا
حاجت روا گردى به حق آل طاها

محبين قرآن و عترت